تفریحی |

فرصتی نمانده ،
پاهایم خسته است ،
باید رفت ،
باید رها شد از حصار تنهایی ،
نمیدانم چگونه
این چراها در مقابل دیدگانم
ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند ،
شبانه آرزوهایم را
در ژرف ترین نقطه ی ذهن کابوس زده ام
دفن میکنم و با بقچه ی خاکستری
خاطراتم راهی شهر رویایی خیال میشوم
و از جاده ی پر از ابهام و تردید میگذرم
، گامهای لرزانم سکوت شب را میشکنند
و من در برهوت تنهایی خویش
به شمارش گامهایم میپردازم
به وسعت نگاه تو سوگند،
سینهام فشرده غمهاییست که تنها تو میدانی
ساز دلم، نوایی غریبانهتر از همیشه مینوازد
به موجهای خروشان یادت
که گاه و بی گاه در دلم طوفان میکنند قسم،
بی تو من تنهاترین تنهایم
این کنج تنهایی را دوست داشتم،
این خرابه به خاطر غربتش برایم عزیز بود.
غربت را دوست دارم.
میخواستم غریب باشم و غریبانه بنویسم
ولی دیوارهای این خرابه یک به یک
بر سرم فرو ریخت و خود را در میان خلائق دیدم.
خلائقی که در گریز از رنگهایشان، اینجا پناه گرفته اند
حکایت گمگشته،
حکایت انسانی بود که میخواست از عشق بنویسد،
از خوبیها بگوید و شکایت هجران و فراق یار را سر دهد
ولی گمگشته، سکوتی بیش نیست
همیشه میشکند و سکوت میکند
نمیدانم چرا اینگونه ام.....
من در برهوت تنهایی خویش
به شمارش گام هایم می پردازم
خدایا
در این برهوت عاطفه،
هر که را تتمه دلی برای مهر ورزیدن هست
گرامی بدار و سرش را به سنگ جفا آشنا مکن
خدایا!
دلهای سنگ آسا را بشکن
تا مگر در شکستگی ها نشانی از تو بیابد
خدایا
پروانگی چه دشوار است
وشمع بودن چه دشوارتر.
ما را قاعده سوختن و ساختن بیاموز
خدایا ! به او بگو تا هستم در دلم هست
سوگند به تنهایی دلت که تنهایم ..تنهایم مگذار..

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|